فرقی نمی کنه گودال آبی باشی یا دریای بی کران
زلال که باشی ...
آسمان مال توست ...
فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت و گفت :
خدایا ، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم . اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه .دلم بی تاب تجربه ای
زمینی است .
خداوند در خواست فرشته را پذیرفت .
فرشته گفت : تا بازگردم ، بالهایم را اینجا می سپارم ، این بالها در زمین چندان به کارم نمی آید .
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت : بالهایت را به امانت نگاه می
دارم ، اما بترس که زمین اسیرت نکند ، زیرا خاک زمینم دامنگیر است .
فرشته گفت : بازمی گردم ، حتما بازمی گردم . این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد .
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد . او هر که را که می دید ، به یاد می
آورد . زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود . اما نمی فهمید که چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان
به بهشت بر نمی گردند .
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد . و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن
گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد ، نه بالش را و نه قولش را .
فرشته فراموش کرد . فرشته در زمین ماند .
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .
وقتی خدا داشت به سمت زمین بدرقه ام می کرد به من گفت جایی که داری می ری آدمهایی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری من همه جا با تو هستم و تنها نیستی ، به تو قلب میدم ، که بدونی دوباره برمی گردی پیش خودم ..
قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |